اشاره؛
امروز خانوادهها در فضایی زندگی میکنند که مرزهای فرهنگی در هم شکسته و کودکان و نوجوانان بیمحابا در معرض هجمهٔ آلودگیها و محرکهای فضای مجازی قرار دارند. در چنین شرایطی، «تربیت جنسی» دیگر یک موضوع گزینشی نیست، بلکه یک ضرورتِ حیاتی برای صیانت از سلامت نسل آینده است؛ چرا که غفلت در این عرصه تاوان سنگینی دارد و دشمن با تمام توان برای انحراف غرایز جوانان وقت گذاشته است.در همین راستا، حجتالاسلام محسن عباسیولدی در سلسله جلساتی پیرامون این موضوع حیاتی، نکات بسیار عمیق و راهگشایی را بیان کردهاند که با احترام و به نیت بهرهمندی دغدغهمندانِ عرصهٔ تربیت، تقدیم مخاطبان گرامی میگردد.
مروری بر جلسه گذشته:
پدر عزیز، مادر مهربان بدون فکر توحیدی، به فکر تربیت دینی نباش.
فکر توحیدی یعنی چه؟
یعنی خدا همهکاره است. یعنی من فقط بندهام. یعنی خدا ربّ همه چیز است.
من خدایی دارم که در تربیت انسانها آنقدر قدرتمند است که میتواند زنی را در پایتخت شرک و کفر جهان، در همسری فرمانروای کفر ضربالمثل کند. بله، خدای من اینگونه است.
«فضرب الله ربّ الله...»
«ضرب الله مثلاً...»
«و ضرب الله مثلاً للذین آمنوا امرأت فرعون...»
در قرآن دو زن بهعنوان مثال ایمان مطرح شدهاند؛ یکی از آنها همسر فرعون است.من به این خدا اعتقاد دارم؛ خدایی که هدایتش را در دل کاخ فرعون برای همسر فرعون میآورد.
«یهدی من یشاء»

شروع جلسه ششم
*سندرمِ خدایی؛ چرا اضطرابِ تربیتی، شرکِ مدرن است؟
داریم درباره چه صحبت میکنیم؟
درباره یک نقطه تمایز اصلی بین تربیت دینی و تربیت غیردینی.نقطه تمایزی که اگر شما به آن توجه نکنید، بسیاری از حرفهایی که در تربیت دینی میشنوید، برایتان بیمعنا میشود.این نقطه تمایز، رکن است.
این نقطه تمایز، همان نقطهای است که قرآن لبریز از آیاتی است که میخواهد این نقطه تمایز را به شما یاد بدهد. آیات ما، روایات ما، ادعیه ما، پر از این نقطه تمایز است.این نقطه تمایز، همان نقطهای است که اگر شما به آن توجه نکنید، نباید سراغ تربیت دینی بروید.
میدانم؛ بعضیها میگویند: «ما آمدهایم برای آن مهارتها.»
ولی من باید از مسیری بروم که بر اساس سیری که دین مشخص میکند، به مقصد برسم.در تربیت دینی، بدون این نگاه، دین چیزی به نام «اثر»، چیزی به نام تربیت، چیزی به نام پرورش که رنگ دین داشته باشد، قبول نمیکند.بعضی وقتها من بهعنوان یک نسخه آرامشبخش، یک نسخه تقویت توحید، به بعضیها توصیه میکنم که آیات سوره قصص را بخوانند.
کدام آیات؟
آیاتی که درباره مادر حضرت موسی علیهالسلام است.
میخواهد چه بگوید؟
قصه از اینجا شروع میشود که فرعون دستور داده بود پسرها را ذبح کنند.هر پسر بچهای که به دنیا میآمد، قابلهها آنجا بودند تا بفهمند پسر است، ذبحش میکردند.
مادر موسی علیهالسلام باردار است.
اگر پسر باشد چه؟ او هم ذبح میشود.
به دنیا میآید.
بالاخره با قابله صحبت میکنند، مامورها هم لو نمیدهند، ولی، کماکان در معرض خطر است.
مادر میگوید: «چیکار کنم؟»
خدا به او میگوید:
«فإذا خفتِ علیه فألقیه فی الیم»
خدایا! من میخواهم ذبح نشود.
تو میگویی بندازش در دریا؟!بچه چند روزه را؟
تو چکار داری؟من ربّ توأم، ربّ دریا هستم، ربّ فرزندت هم هستم.
خب، خدایا بناست این بچه کجا بره؟ باشه، میندازیمش تو دریا.
میگوید: « بهت بگم، لا تخافی و لا تحزنی.
نه غصهدار باش، نه بترس.
خدایا! بچهام چند روزه است، میخواهم بندازمش تو دریا، تو آب، توی صندوقچه، بعد میگویی نه بترس، نه غمگین باش؟
چرا؟
میگوید: «إنا لک علیه...»
ما برش میگردونیم.
ما برش میگردونیم؛ خیلی عجیبه، باور کنید این نسخه توحید است.من باز تأکید میکنم، به بعضیها میگویم هر روز این آیات را بخوانید.

* وقتی فرعون، تبرِ ریشهٔ خود را میپروراند؛ تأملی بر استراتژی الهی در واقعه نیل
امواج نیل، صندوقچهای را در میان میگیرند و به مقصدی میبرند که فراتر از محاسبات مادی است. در نگاه نخست، این صحنه، تجلیِ اضطرابِ یک مادر در برابرِ تیغِ برهنهٔ ظلم است؛ اما در حقیقت، آغازِ یک عملیات راهبردیِ الهی است.
مادرِ موسی (ع) با نگرانی به آب مینگرد. او فرزندش را از چنگال جلادان پنهان کرده بود، اما اکنون تقدیر چنان رقم میخورد که صندوقچه دقیقاً به مقصدِ خطر میرسد؛ به قلب کاخ فرعون. در نگاه بشرِ محدود، این شکستِ استراتژیِ حفظِ جان است؛ اما در نگاه وحی، این عینِ نصرت است. خداوند پیشتر وعده داده بود: «إِنَّا رَادُّوهُ إِلَیْکِ»؛ ما او را به تو بازمیگردانیم.
شگفتیِ ماجرا در اینجاست که خداوند، «محلِ تهدید» را به «محلِ پرورش» تبدیل میکند. قانونِ الهی چنین است: «لِیَکُونَ لَهُمْ عَدُوّاً وَ حَزَناً». قرار است این نوزاد، در همان خانهای رشد کند که مأموریتش نابودیِ آن خانه است.
آیا عجیب نیست؟ «آلفرعون» او را از آب میگیرند، اما نمیدانند چه میکنند! در اینجا ارادهٔ الهی به واسطهی همسرِ فرعون (آسیه) محقق میشود. آسیه که نمادِ فطرتِ بیدار در قلبِ تاریکی است، به فرعون میگوید: «قُرَّتُ عَیْنٍ لِّی وَ لَکَ»؛ او را نکش که مایهٔ روشنیِ چشم ماست.
فرعون گمان میکند یک فرزندخوانده برای کاخِ پرِ دبدبهاش دست و پا کرده است؛ او نمیداند که به دستِ خود، دشمنِ اصلیِ تخت و تاجش را در آغوش گرفته است.
آیهٔ شریفه چه پایانبندیِ کوبندهای دارد:
«وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ»؛ و آنان در غفلت خویش، به درکِ این حقیقت نائل نشدند که خداوند چگونه «سربازانِ کاخِ ظلم» را به «پرستارانِ مأمورِ حق» تبدیل میکند.
این همان درسی است که تاریخ به ما میآموزد: در اوجِ قدرتِ مستکبران، خداوند در حالِ پرورشِ بذرهای نابودیِ آنهاست؛ بذرهایی که گاهی از دلِ همان خانهها جوانه میزند که طغیان، ریشهاش را در آن دوانده است.
*دلِ مادر در دستِ خدا؛ تحلیلی بر آیات ۱۰ تا ۱۳ سورهٔ قصص
آیات سورهٔ قصص از پرقدرتترین صحنههای انسانیِ قرآن را روایت میکنند: لحظهای که مادرِ موسی (ع) بر لبهٔ فروپاشی روانی قرار میگیرد. قرآن تعبیر شگفتی به کار میبرد: «وَ أَصْبَحَ فُؤَادُ أُمِّ مُوسَیٰ فَارِغًا»؛ دلِ مادر «تهی» شد. تهی از همهچیز، جز یاد فرزند. اضطراب به آنجا رسید که قرآن میفرماید: «إِنْ کَادَتْ لَتُبْدِیهِ»؛ نزدیک بود راز را فاش کند و همهچیز را لو بدهد.
اینجاست که امداد غیبی وارد میشود: «بِلَوْلا أَنْ رَبَطْنا عَلیٰ قَلْبِها لِتَکُونَ مِنَ الْمُؤْمِنینَ». اگر خداوند قلب او را نگه نداشته و محکم نکرده بود، مادر از خود میگفت و پرده برمیداشت. این آیه درسی راهبردی به همهٔ مؤمنان میدهد: استقامت، همیشه محصولِ توانِ شخصی نیست؛ گاهی «ربطِ قلب»، هدیهٔ الهی است.
اما شگفتیِ تدبیر الهی به همینجا ختم نمیشود. یک دغدغهٔ دیگر هم در کار بود: نوزاد گرسنه است و به شیر نیاز دارد. اگر در کاخ فرعون، شیرِ مادرانی از همین کافران را میخورد چه؟
قرآن پاسخ میدهد: «وَ حَرَّمْنا عَلَیْهِ الْمارِضِعَ»
خداوند از پیش همهچیز را چیده بود؛ کاری کرد که موسی شیر هیچ مادر شیردهی را نپذیرد. سلبِ یک شیرخوار از همهٔ مادران، در نگاهِ سطحی یک مشکل بود، اما در تدبیر الهی، حلقهٔ واسطهای بود برای بازگشت کودک به آغوش مادرش.
و سرانجام، وعده محقق شد:
«فَرَدَدْناهُ إِلیٰ أُمِّهِ کَیْ تَقَرَّ عَیْنُها وَ لا تَحْزَنَ».
موسی به آغوش مادر بازگشت؛ چشمش روشن شد و غم از دلش رفت.
اما قرآن، هدفِ نهاییِ این ماجرا را فراتر از یک ماجرای خانوادگی معرفی میکند:
«وَ لِتَعْلَمَ أَنَّ وَعْدَ اللَّهِ حَقٌّ وَ لکِنَّ أَکْثَرَهُمْ لا یَعْلَمُونَ»؛ تا بدانی وعدهٔ خدا حق است.
این همان نکتهای است که بسیاری از ما در حساب و کتابهایمان جا میگذاریم:
ما با وعدهٔ مردم حساب باز میکنیم، اما با وعدهٔ خدا نه.
در حالی که خداوند وعده داده راه را نشان دهد، کمک کند، تنها نگذارد و اگر بخواهد، بر همهٔ شیاطین غلبه دهد. واقعهٔ موسی ثابت میکند خدا میتواند در دلِ کاخِ کفر، ضربالمثلِ ایمان را بیرون بیاورد. کافی است اعتماد کنیم.
وَالَّذِینَ جَاهَدُوا فِینَا لَنَهْدِیَنَّهُمْ سُبُلَنَا… کسانی که در راه ما جهاد و تلاش میکنند، ما قطعاً آنها را به راههای خود هدایت میکنیم. تلاش کن! از هیچ کوششی فروگذار نکن؛ نهایت توانت را بگذار و دلت قرص و گرم باشد. وقتی مجاهده کنی، خدا حتماً راه را نشانت میدهد. چرا؟
چون وَإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِینَ؛ خدا با نیکوکاران است. اهل احسان باش، کار درست را انجام بده و نگران نباش که خدا تو را رها نمیکند.
همان رود نیل که در کودکی، موسی را گرفت و به آغوشِ کاخ فرعون برد تا محافظش باشد، همان «نیل» سربازِ خدا بود. حالا به سالها بعد نگاه کن؛ وقتی موسی (ع) بنیاسرائیل را برداشت و فرار کرد، فرعون با تمام لشکرش به دنبال آنها آمد. رسیدند به لبِ دریا؛ راه بسته بود و دشمن در یک قدمی. بنیاسرائیل ایمانشان سست شد، ترسیدند و فریاد زدند: إِنَّا لَمُدْرَکُونَ
دیگر تمام شد، به ما رسیدند و کارمان ساخته است!
اما موسی (ع) چه گفت؟ او لحظهای تردید نکرد. با صلابتی از جنسِ توحید پاسخ داد: کَلَّا ۖ إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ.
هرگز! پروردگارم با من است و قطعاً مرا هدایت خواهد کرد. این همان اعتمادِ مطلقی است که راه را از میانِ دلِ دریا باز میکند.
وقتی موسی (ع) میانِ دریایِ پیشِ رو و لشکرِ فرعون در پشتِ سر گرفتار شد، وقتی بنیاسرائیل از ترس فریاد میزدند که «کار تمام است و ما گرفتار شدیم»، موسی (ع) لحظهای تردید نکرد. او با صلابتِ توحیدی پاسخ داد: «کَلَّا ۖ إِنَّ مَعِیَ رَبِّی سَیَهْدِینِ». این هدایت، یک بحثِ تئوریک یا اخلاقی در کتابها نبود؛ این یک «نقشه عملیاتی» برای نجات در میانهٔ بنبست بود.
خدا با چه ابزاری راه را باز کرد؟ با همان عصایی که در دستِ موسی بود؛ همان عصایِ چوپانی که با آن گوسفندان را میراند. خدا به ما میآموزد که برای شکستنِ قدرتهای پوشالی، نیازی به ابزارهای عجیب نیست؛ آنچه در دست داری، اگر به ارادهٔ الهی گره بخورد، کافی است. موسی همان عصا را به دریا زد و راه گشوده شد، بنیاسرائیل گذشتند و فرعونیان در همان آبها غرق شدند.
ما این قصهها را شنیدهایم اما از آنها عبور کردهایم. حقیقتِ تلخ این است که ما هنوز فرعونِ زمانه را نشناختهایم. دریا همان دریاست، آسمان همان آسمان است و خدایِ موسی و هارون، ربِّالناسِ امروز نیز هست. مشکلِ ما این است که در برابرِ هیاهویِ رسانهای و قدرتِ ظاهریِ فرعونهایِ امروز از ترامپ تا نتانیاهو دچارِ تردیدِ بنیاسرائیلی شدهایم.

اگر امروز در برابرِ استکبارِ جهانی احساسِ بنبست میکنیم، به خاطرِ این است که عصایِ ایمانِ خود را نادیده گرفتهایم. ما به تکنولوژی، زر و زورِ دشمن خیره شدهایم، اما به عصایِ تدبیر و توانِ خویش بیتوجهیم. فرعونِ امروز هم همانقدر پوشالی است که فرعونِ نیل بود. اگر به وعدهی «سَیَهْدِینِ» باور داشته باشیم، دریا همانجایی شکافته میشود که ما قدم میگذاریم. مشکل از دریا نیست، مشکل از یقینِ ماست که سست شده است؛ خدا همان خداست، اگر ما موسیوار به میدان بیاییم، او قطعاً معجزه خواهد کرد.
پدر! مادر! باور کن که تنها نیستی. خدایی که موسی و بنیاسرائیل را از میان نیل نجات داد، امروز هم خدایِ ما و فرزندانِ ماست. اما در این میان، حقیقتی وجود دارد که باید آن را با تمام وجود حس کرد.
من خریدارِ حالِ آن پدر یا مادری هستم که شاید سوادِ چندانی ندارد، به هیچ کلاس و کارگاهی دسترسی ندارد و در شهری دورافتاده زندگی میکند که نه روحانیِ حاذقی در کنارش است و نه کتابخانهای برای جستوجو؛ او فقط همان اندکچیزی را که بلد است انجام میدهد، سراغِ خانه خدا میرود و با همان سادگیِ تمام میگوید:
«خدایا، این وسعِ من بود، این تمامِ داشتهی من بود؛ حالا فرزندم را به تو سپردم.»
این حال، چه حالِ قشنگی است! اما بگذارید صادقانه بگویم که از چه چیزی میترسم. من از حالِ آن پدر یا مادری میترسم که به داشتههایش، به کتابهایی که خوانده و مهارتهایی که آموخته، اعتماد کرده است. میترسم از آنکه فکر میکند با هر کارگاهی که میرود و با هر مهارتی که به دانشش اضافه میشود، دیگر به آن تضرعِ خالصانه در درگاه خدا بینیاز است.
این بدترین حالِ ممکن است؛ اینکه احساس کنی چون «بیشتر میدانی»، دیگر لازم نیست آنطور که باید، به خدا پناه ببری. اگر مهارتها و آموزههایمان، ما را از آن «سپردنِ» خالصانه دور کند و حسِ بینیازی به خدا را در ما تقویت کند، همانجاست که به بیراهه رفتهایم. دریا همان دریاست و خدایِ موسی، خدایِ ماست؛ فرقی نمیکند چقدر دانش داریم، بدونِ آن «تضرع»، بدونِ آن «توکل» و بدونِ آن «سپردن»، در برابرِ فرعونهایِ زمانه، تنها و بیدفاع خواهیم ماند.
عجب حالِ خطرناکی است! از حالِ آن پدر و مادری که به نامِ «توکل»، وظایفِ خود را زمین میگذارد و میگوید: «خدا بزرگ است، سپردمش به امانِ خدا»، به شدت میترسم. نخیر! این توکل نیست، فرار از مسئولیت است. وظیفهات را انجام بده و اعتماد کن؛ آری، کارت را به سرانجام برسان و اعتماد کن.
موسی (ع)،بنی اسرائیل، آسیه، ساحرانِ فرعون؛ اینها روایتهایِ تاریخاند و برایِ ما چراغِ راه. اما بیایید صادقانه حرف بزنیم: ما امروز در این وانفسایِ دنیا زندگی میکنیم. ما مثالهایِ زنده میخواهیم.
همان خدایی که موسی را در دلِ کاخِ فرعون به حقیقت رساند، آیا امروز هم میتواند ، کسی را هدایت کند؟ مثال های روز بزنیم.
بله، میتواند! مثالهایش کم نیست؛ همین «ادواردو آنیلی» را ببینید.
پسری که وارثِ یکی از بزرگترین امپراتوریهایِ ثروتِ جهان بود؛ صاحبِ فیات، فراری، لامبورگینی، مازراتی... مالکِ باشگاه یوونتوس! کارخانه لوکوموتیو سازی ، هواپیما و... کسی که تمامِ درهایِ قدرت و لذتِ دنیا به رویش باز بود. یک وارثِ افسانهای که از هواپیمایِ اختصاصی تا ثروتِ بیحساب، همهچیز در اختیارش بود.
سؤال اینجاست: کسی که در اوجِ رفاهِ ایتالیا غرق بود، چه شد؟ آیا در ایران بود آیا در شهر مذهبی مثل قم بود؟ نه
چه شد که این پسر از آن کاخهایِ پرزرقوبرق دل کند و سر از جستوجویِ حقیقت درآورد؟ کدام «عصایِ ایمان» او را از آن دنیا به این حقیقت کشاند؟
این قصه، قصهٔ امروزِ ماست؛ ادواردو یعنی همان که در دلِ فرعوننشینترین جایِ دنیا، بویِ حق را استشمام کرد و به حقیقت رسید.
در دانشگاه، چشمانش به کتابی خورد که رویش نوشته بود قرآن. بازش کرد، چند سطری خواند و همانجا، آنقدر ذهنش درگیر شد که گمشدهاش را یافت. ورق زد، رفت و رفت تا مسلمان شد و در پایانِ این مسیر، به دست صهیونیستها به شهادت رسید.

او به تمامِ زرقوبرق دنیا پشتِ پا زد؛ به تمامِ چیزهایی که برای دیگران آرزوست. مگر میشود؟ مگر میشود کسی از کاخِ فرعون دل بکند؟ خانهٔ پدرِ ادواردو، همان کاخِ فرعونِ زمانه بود. او وارثِ مطلقِ امپراتوریِ فیات، فراری، لامبورگینی، مازراتی و مالکِ باشگاه یوونتوس بود؛ ثروتی افسانهای که تا نسلها تمام نمیشد.
اما ادواردو از همه گذشت. چه شد که اینگونه شد؟ چه شد که این پسر از آن کاخِ قدرت که همه مال به او میرسید به حقیقت رسید؟ آری، حقیقت همین است؛ «یَا مَنْ لَا یُقَلِّبُ الْقُلُوبَ إِلَّا هُوَ». خداست که قلبها را منقلب میکند و اینگونه، در دلِ کاخهایِ فرعونیِ امروز هم، بذرِ حقیقت را میکارد.
*روایت تحول شهید امیر
ما دهه پنجاهیها و شصتیها، با یک قصهٔ تکاندهنده عجین هستیم؛ داستانِ جوانی که خیلیها او را فقط به نام «شهید امیر» میشناسند. همان نامهای که شیخ حسین انصاریان در منبرهایش خواند و لرزه بر جانِ خیلیها انداخت.
شهید امیر کی بود؟ جوانی که در دلِ یک خانوادهٔ به شدت فاسد رشد کرد؛ جایی که کوچکترین نسبتی با معنویت نداشت. اما او در همان محیط، مسیرش را پیدا کرد. او به مجله زن روز نامه نوشت و طلب مشاوره کرد.
بگذارید بخشی از آن نامهٔ را برایتان بخوانم تا ببینید چگونه میشود در دلِ تاریکی، چراغِ حقیقت را روشن کرد:
متن نامه شهید امیر به مجله زن روز:
من پسری هفدهسالهام؛ در اوج رفاه و ثروت زندگی میکنم، اما چه ثروتی که ایکاش سر به تنش نبود!
پدر و مادرم، هر دو پزشکاند. از صبحِ روشن تا پاسی از شب بیرون از خانهاند و وقتی هم که بازمیگردند، از فرط خستگی و کوفتگی مجالی برای گفتگو ندارند و فوراً به خواب میروند. کاری به کار من ندارند؛ کجا میروم، کِی میآیم، با که مینشینم...اما این مشکل اصلی من نیست.
فاجعه از روزی آغاز شد که دیدند من تکپسر خانوادهام و در این چهاردیواری احساس تنهایی میکنم. تصمیم گرفتند دخترخالهام را هم به این خانه بیاورند و بزرگ کنند. و مصیبت اصلی من درست از همینجا شکل گرفت:
امروز، منِ هفدهساله ماندهام و دخترخالهام؛ روزی ده ساعت، تنها، در یک خانهی تنها هستیم.
خانهی آرام و ساکتِ ما، که در طولِ روز جز من کسی در آن زندگی نمیکرد، به زندگیای تبدیل شده است که دائم در آن، در حالِ نبرد با هوایِ نفس هستم؛ نبردی با دختری که به مراتب از شیطان، گناهکارتر و حرفهایتر است. کارهای او را در یک جمله خلاصه میکنم: درخواستِ پیدرپی برای انجامِ بزرگترین گناهِ کبیره. او بارها در طولِ روز، من را به این ورطه میکشاند.
گفتنِ این مسئله به پدر و مادرم نیز بیحاصل است؛ چرا که خود، غرق در دنیایِ خویشاند و این امور برایشان نه تنها ناپسند نیست، که عادی است. حال از شما میخواهم مرا یاری کنید. نگذارید این برادرِ شما، پاکیِ خود را از دست بدهد. به من بگویید چگونه با او سخن بگویم و چطور او را ارشاد کنم تا دست از هوایِ نفس بردارد و من را از این آزارِ دائم برهاند؟
این نامه را سوم آذر سال شصت و پنج مینویسد، او اول دیماه شصت و پنج نامه دوم را به مجله زن روز می نویسد:
بسم رب الشهدا و الصدیقین
خدمت خواهرانِ عزیز و گرامی در مجله «زن روز»،
سلامی به گرمای آفتابِ خوزستان و به لطافتِ نسیمِ بهاری از این راهِ دور تقدیم میکنم. مدتهاست منتظرِ پاسخِ نامهام هستم، اما تا این لحظه که عازمِ «دانشگاهِ اصلی» هستم، جوابی از شما دریافت نکردهام.حدود یک هفته پس از آنکه نامهای برایتان نوشتم و از شرایطِ دشوارِ خانه و فشارِ گناهی که بر من تحمیل میشد سخن گفتم، شبی در خواب مردی با لباسِ سبز دیدم که به من گفت: «امیر! برو به دانشگاهِ اصلی؛ وقتت را تلف نکن.»
این خواب را برای روحانیِ مسجدمان بازگو کردم و ایشان فرمودند که «دانشگاهِ اصلی» همان «جبهه» است. از اینکه خداوند دستِ نیازِ مرا گرفت و راهی برایم گشود، بینهایت شاکرم و اکنون عازمِ جبهههای نور علیه تاریکی هستم.
این نامه را به کادر دبیرستان میسپارم تا اگر توفیق شهادت نصیبم شد و پس از آن نامهتان به دستم رسید، برایتان ارسال کنند تا از خبر شهادتم آگاه شوید.
در سطور پایانی نامهاش، با دستخطی که بوی عطش میدهد، نوشته بود: «با شنیدن واژه شهادت، قلبم تندتر میتپد و عطشی پایانناپذیر برای رسیدن به این کمال، در وجودم شعله میکشد.»
تاریخ نامه، دوم دیماه ۱۳۶۵ بود. چهار روز بعد، مدیر مدرسهاش در نامهای به مجله «زنروز» نوشت: «بسمتعالی. مجله محترم زنروز؛ با سلام، برادر امیر در تاریخ پنجم دیماه ۱۳۶۵ در عملیات کربلای ۴ به شهادت رسیدند.»
آری، خدای امیر، همان خدای من و شماست؛ خدای ادواردو، خدای طیب رضایی، خدای همهی ماست.
همان خدایی که دست طیب حاجرضایی را گرفت، خدایِ امروزِ من و شماست. طیب که بود؟ همانی که در مرامش، گناهِ خاصی نبود که نکرده باشد؛ محمد عرب کسی که خودش میگفت در خانواده از من گناهکارتر نبود، اما خدا به دادش رسید.
یا داستان «محمد عرب» در کتاب «تولد در لسآنجلس» را بخوانید تا ببینید خدا کجاست. محمد عرب در آمریکا زندگی میکرد و میگفت در فامیل، کسی گناهکارتر از من نبود. عاقبت هدایتش کجا رقم خورد؟ در برزیل!
او راهیِ کارناوالِ بزرگ و فاسدِ برزیل شده بود؛ همان کارناوالی که هر سال جمعیتی عظیم برای گناه و لذتهای آنچنانی دور هم جمع میشوند. او هم میخواست برود تا کیفِ دنیا را بکند. اما در کولهبارش، یک قرآن داشت؛ نه برای هدایت، بلکه از سرِ کنجکاوی که نگاهی بیندازد و شاید هم چیزی پیدا کند تا علیه اسلام حرفی بزند! اما همان قرآن، کار خودش را کرد. همانجا، در حاشیهی آن فسادِ بزرگ، خدا دستش را گرفت و او را تبدیل کرد به «محمد عرب»؛ همان مسلمانی که امروز الگوی ایمان و پایبندی است.
این یعنی خدای ما، خدایِ داخلِ آمریکا هست، خدایِ وسطِ کارناوالِ برزیل هم هست. خدایِ احمد حنیف هم هست؛او هنوز زنده هست کسی که غرق در مجالس لهو و لعب و خوانندگی بود، اما باز هم با چند آیه قرآن، از همان میانِ تاریکیها بیرون کشیده شد. این «خدایِ قرآن» است که آدمها را میکشد؛ مهم نیست کجا باشی، اگر خدا بخواهد، تو را از دلِ کارناوالِ فساد هم به آغوشِ هدایت میرساند.
* تضرع؛ آخرین سنگرِ پیروزی در جنگِ تربیتی
پدرها! مادرها! باید به این خدا اعتماد کرد و با تکیه بر او زندگی را بنا نمود. باید جان و روح توحیدی خودمان و فرزندانمان را به این حقیقتِ توحیدی گره بزنیم. تربیت فرزند باید بر پایه شناختِ خدایی باشد که هم عزیز است، هم رحمان و رحیم، و هم قادر مطلق.
اگر برای چندمین بار بر این ضرورت تأکید میکنم، بهخاطر این است که صحنه را میبینم. میبینم که چگونه برنامههای آلوده، میلیونی بازدید میگیرند؛ میبینم که فرزندان ما پایِ برنامههایی مینشینند که ذائقهشان را با شیرینیِ کاذبِ گناه تغییر میدهد.
اما چرا تا میبینید فرزندتان خطایی کرده یا فیلمی نامناسب دیده، مأیوس میشوید؟ چرا میزنید توی سرتان و فکر میکنید «دیگر کار تمام شد»؟ چه چیزی تمام شده؟
نه، کار تمام نشده است! تو وظیفهات را بشناس و انجام بده؛ هدایت را بسپار به خدا.
مگر وضعیت فرزندان ما از محمد عرب، احمد حنیف، آسیه یا حاج طیب رضایی بدتر است؟ تا نگاهشان به فضای مجازی و گسترشِ فساد میافتد، دلشان خالی میشود؛ انگار نه انگار که خدایی هست!
همهی حرفِ من به همان مثالِ اول بازمیگردد: حواسمان جمع باشد که ما خدایی داریم.
با تکیه بر خدایمان آرامشِ خود را حفظ کنید و همه چیز را به او بسپارید. از این پس، هر مبحثی که در باب «تربیت جنسی» مطرح کنم، مبتنی بر همین نگاه و همین توکل خواهد بود.
پس به من نگویید «این راه ساده است»؛ با این راه ساده می شود؟
نه، کار سختی است. اما میخواهم خیلی رک و پوستکنده با شما صحبت کنم: فرزندانتان را برای ازدواج در سنینی بسیار پایینتر از میانگین فعلی آماده کنید. به صراحت، در جلسهای مفصل، دربارهی چرایی و چگونگیِ این موضوع با شما سخن خواهم گفت.
از اصلیترین راههای مدیریت غریزه جنسی در دین، «ازدواج» است. تا این را میگویم، بلافاصله میشنوم که: «حاجآقا! دو نکته را فراموش کردید!
مگر میشود هفده-هجده سالهها را آماده ازدواج کرد؟
اصلاً میشود؟
من هم میگویم: اگر فقط تو باشی و فرزندت در این هیاهوی زمانه، بله، نمیشود! اما «خدا» هست.
باز میگویند: «حاجآقا! با این خرجها و هزینههای کمرشکن چه کنیم؟»
باز هم میگویم: اگر فقط تو باشی و این وضعیت اقتصادی، نه، نمیشود. اما «خدا» هست!
جمع بندی:
دوستان، جمعبندی حرف من این است. توجه کنید!
نه ساده بودن راهکارها در مقابل قدرت و قوت عوامل مخالفت، شما را مأیوس کند که بگویید: «مگر میشود با این راهکارها به نتیجه رسید؟»
نه توانمندیهای مختلف فکری، ذهنی و روابط عمومیتان مغرورتان کند که فکر کنید با اینها میتوانید عالمی را زیر و رو کنید.
نه اعتمادتان به خدا باعث شود تنبل شوید و در شناخت وظیفه و انجام آن کوتاهی کنید.
هر سهتا اشتباه است!
وظیفه را بشناس! آن وظیفه را انجام بده! دلت را خوش نکن که «تو کارهای هستی»! دل ببند به «خدای همهکاره»! این میشود راه اصلی. و بدانید در تربیت جنسی، اگر این را فراموش کردیم، چیزی به نام تربیت جنسی نخواهیم داشت. خیالتان راحت!
اگر این را داشتیم، ما وظیفهمان را انجام میدهیم؛ باقیاش هم که دست خداست. دیگر! این کل حرفی بود که میخواستم بزنم.










نظر شما